
بیا باران برای ما بیاور
بهاران را به این صحرا بیاور
عطش داریم ، تا کی قطره قطره؟
بیا و با خودت دریا بیاور

به ما نگفتند
راستش را به ما نگفتند یا لا اقل همه راست را به ما نگفتند گفتند:تو که بیایی خون به پا می کنی ،جوی خون به راه می اندازی واز کشته پشته می سازی و ما را از ظهور تو ترساندند درست مثل اینکه حادثه ای به شیرینی تولد را کتمان کنند و تنها از درد زادن بگویند
ما از همان کودکی ،تو را دوست داشتیم . با همه فطرتمان به تو عشق می ورزیدیم و با همه وجودمان بی تاب آمدنت بودیم عشق تو با سرشت ما عجین شده بود و آمدنت ، طبیعی ترین و شیرین ترین نیاز مان بود
اما ..... اما کسی به ما نگفت که چه گلستانی می شود جهان ،وقتی که تو بیایی، همه پیش از آنکه نگاه مهر گستر و دست های عاطفه تو را توصیف کنند ،شمشیر تو را نشانمان دادند
آری،برای اینکه گل ها ونهاال ها رشد کنند ،باید علف های هرز را وجین کرد و این جز با د اسی برنده و سهمگین ممکن نیست
آری، برای اینکه مظلو مان تاریخ ،نفسی به راحتی بکشند ، باید پشت و پوزه ظالمان را به خاک مالید و نسلشان را از روی زمین برچید آری، برای اینکه عدالت بر کرسی بنشیند ، هر چه سریر ستم آلوده ساطنت را باید واژگون کرد و به دست نابودی سپرد
و اینها همه ، همام معجز ه ای است که تنها از دست تو بر می آید و تنها با دست تو محقق می شود
اما مگر نه اینکه اینها همه مقد مه است برای رسیدن به بهشتی که تو بانی آنی. آن بهشت را کسی برای ما ترسیم نکرد
کسی به ما نگفت که وقتی تو بیایی:
دل های بندگان را آکنده از عبادت و اطا عت می کنی و عدالت بر همه جا دامن می گسترد و خدا به واسطه تو دروغ را ریشه کن می کند و خوی ستمگری و درندگی را محو می سازد و طوق ذلت و بردگی را از گردن خلایق بر می دارد
ای محبوب ازلی و ای معشوق آسمانی!
ما بی آنکه مختصات آن بهشت موعود را بدانیم و مدینه فا ضله حضور تو را بشناسیم تو را دوست می داشتیم و به تو عشق می ورزیدیم ظهور تو بی تردید بزرگترین جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را ختم به خیر خواهد کرد
عاقبت مشا طه صنعش نکشد نقش مراد
هر که اقرار بد ین حسن خداداد نکرد
به امید ظهور......... (سید مهدی شجاعی )
|